شبکه RCTV کاراکاس: این شبکه از حامیان کودتای 2002 بر علیه چاوزبود که با تصرف تلویزیون دولتی از پخش اخبار کودتا جلوگیری می کردند
آیا چاوز اقدامی غیر دموکراتیک مرتکب شده است؟
آیا اگر یکی از مخالفان سوسیالیسم به کودکی تجاوز کند و کودک را بکشد کسی نباید کاری به او داشته باشد چرا که در غیر این صورت ما تاب تحمل «صدای مخالف» را نداشته ایم؟! آیا اگر یک شبکه تلویزیونی فیلم های پورن کودکان را پخش کند نباید تعطیل اش کرد چون آزادی بیان زیر پا گذاشته می شود؟ چون ما به سوسیالیسم قرن 21 ام باور داریم؟ چون ما «استالینیست» نیستیم؟ چون «صدای مخالفان» ما را منتشر می کند؟
مساله تعطیل شدن آر سی تی وی(تلویزیون کودتاچی) در ونزوئلا هیچ ربطی به آزادی بیان ندارد. این شبکه تلویزیونی جرمی جنایی مرتکب شده. با حق تعیین سرنوشت مردم ونزوئلا بازی کرده و به دموکراسی ضربه زده. رسانه به ذات خود مقدس نیست. تقدسی اگر در کار باشد، این آگاهی است که مقدس است.
به خاطر دموکراسی است که مجوز آر سی تی وی نباید تمدید شود. به خاطر احترام گذاشتن به حق تعیین سرنوشت مردمان است که مجوز آر سی تی وی نباید تمدید شود، به خاطر نفرت از تجربه پینوشه است که مجوز آر سی تی وی نباید تمدید شود. رسانه در سوسیالیسم قرن بیست و یکم مقدس نیست و آر سی تی وی از تلویزیونی که فیلم های پورن کودکان را پخش می کند مقدس تر نیست.
ای چاوز، در پاسداری از دموکراسی به پیش.

نیلوفر نیاورانی،از نویسندگان جوان و خوب به اصطلاح نسل سومی، که روزنامه نگار فعالی نیز هست گفتگویی با جمال میرصادقی داشته که دوشنبه در روزنامه شرق منتشر شده. میرصادقی در این مصاحبه که بیشتر به نویسندگان حال و گذشته ایران می پردازد داوری ها و تفسیر هایی ارائه می دهد که حاصل چندین دهه کار پیگیر، آگاهانه و دقیق است. یادداشتی با عنوان «نويسنده هميشه معلم» در کنار این مصاحبه آمده که نام نویسنده آن ذکر نشده است.
نویسنده یادداشت می نویسد:« نويسنده اي که از آن دوران تا به حال مي نوشته(میرصادقی) حتماً کتاب هاي بسياري نوشته که براي من، که هيچ گاه نخواسته ام نقش محقق را بازي کنم، خواندن همه آنها نه ممکن بوده و نه مطلوب. در اينجا هم مي خواهم به چند نکته اصلي که از خواندن همان چند کتاب در خاطرم مانده و جزء قضاوتم از او در چارچوب تاريخ قصه نويسي ايران است، اشاره کنم.»
«ميرصادقي نويسنده اي است که تا حد زيادي نويسنده اي اجتماعي به شمار مي رود و شمار بيشتر داستان هايش را شرح شرايط اجتماعي، خصوصاً طبقات فرودست اجتماع، گرفته اند؛ از همين رو ميرصادقي را از منظري رئاليسم-سوسياليستي مي توان نويسنده اي متعهد دانست، از همين رو او متعهد به گفتاري غير از گفتار ادبي است و از همين رو با نگاهي بيروني به داستان مي نگرد، اگر چه بايد متذکر شد هر گفتاري نسبت به داستان گفتاري بيروني است، حتي اگر اين گفتار، گفتار ادبي باشد»
و «شايد وقت آن رسيده باشد که به معلم هاي قصه نويسي يادآوري کرد که از دل کلاس و اسلوب آموزي هاي ادبي، تنها ممکن است ادبيات توده اي بيرون بيايد، حال اين ادبيات توده اي چه در زمينه هاي اجتماعي باشد و چه در زمينه هاي پليسي و نظاير آن.»
جدای از اینکه بالاخره نمی فهمیم نویسنده چند کتاب از میرصادقی خوانده و چه کتابهایی از وی خوانده (اگر اشتباه نکنم جمال میرصادقی تاکنون بیش از 30 جلد کتاب منتشر کرده است) بعضی از گفته های نویسنده یادداشت واقعا از آن حرفهاست. « ميرصادقي را از منظري رئاليسم-سوسياليستي مي توان نويسنده اي متعهد دانست». یعنی چه؟! بعضی از این حاشیه نویس ها واقعا بی سوادند و اصلا هم تلاش نمی کنند بی سوادی شان را لاپوشانی کنند.
اسلوب گریزی هم از آن بیماری های مزمن جامعه ادبی ماست. ریشه آن هم در این است که بیشتر نویسندگان جوان که بی حوصلگی و تنبلی را از حد گذرانده اند می خواهند با در دست گرفتن قلمی که غالبا مسهل است در چند روز پس از عرقریزان روح شاهکار ادبی بنویسند و جایزه بین المللی هم ببرند. بعد که می فهمند کار سخت تر از این حرفهاست عصابی می شوند و به «معلم» ها بد و بیراه می گویند. انگار که اگر این معلم ها نبودند قواعد و اسلوب ها هم نبودند! آخر هم می روند ژورنالیست می شوند و بد ذوقی و بی مایگی شان را ترویج می کنند.
در نویسنده این یادداشت البته این بی سوادی همراه شده با ضدیت با ادبیاتی که به طور کلی از منظر زحمتکشان جهان را می بیند. مصاحبه ای که دیروز مهدی یزدانی خرم با عباس میلانی در "هم میهن" داشت هم نمونه روشنی از این چپ ستیزی هیستیریک بود. میلانی از جلال آل احمد تا احسان طبری، هر کسی را که در دایره ادبیات عفن، هذیان گو و عموما فرمالیستی بوروژوازی نمی گنجید(البته جز چند نفر از کلاسیکها) را رد کرده بود و آثار همه را بی ارزش خوانده بود. کسانی که اگر اسمشان را از ادبیات این کشور خط بزنیم جز مهدی یزدانی خرم و آقای مترجم(عباس مسلانی) کسی در حیات ادبی ایران باقی نخواهد ماند. خوب است که تقریبا در تمامی دهه هفتاد میدان برای ادبیاتی که فردگرا، غیر متعهد و در یک کلام بوروژوازی بود خالی بود و سترونی اش را دیدیم.
میلانی چنان از لزوم جدا بودن بررسی ادبی از محتوای سیاسی و از ارزش صرف ادبی حرف می زند که آدم باور می کند نکند وی باور کرده که "مرشد و مارگریتا"(که خودش ترجمه کرده) واقعا یک شاهکار ادبی است! و اینکه به قول افخمی یک اثری که در همه جا بغایت به کمال است! فراموش کرده که دستگاه تبلیغی امپریالیستی چطور از یک رمان متوسط که جز در چند فصل حوصله سر بر، لوس و پیشامدرن است، بت اعظمی ساخته که نویسندگان رفته و نیامده باید در برابرش سجده کنند.
زیاد حرف نزنم. مصاحبه آقای میرصادقی در ادامه آمده.
گفت وگو با جمال ميرصادقي ؛ «داستان نويس به مثابه افشاگر»
نيلوفر نياوراني؛ جمال ميرصادقي را متعلق به نسل دوم داستان نويسي مي دانند، هم دوره نويسنده هايي چون احمد محمود، غلامحسين ساعدي، هوشنگ گلشيري، محمود دولت آبادي و... نويسندگان قدري که هر يک سهم درخوري در تحول ادبيات داستاني ايران داشته اند. نسلي که سرخوردگي شان در کوران حوادث اجتماعي به تجلي نوعي آرمانگرايي انجاميد و در نهايت در آثار هر يک به نوعي خود را نماياند. مثلاً آنچه در آثار غلامحسين ساعدي رخ داد بسيار متفاوت است با آنچه در آثار ميرصادقي و احمد محمود مي توان مشاهده کرد؛ با اشتراکاتي که بين اين دو نويسنده مي توان برشمرد. ميرصادقي خود معتقد است خصوصيات کارش متنوع است و در آثار رئاليستي، واقع گراي نمادين، نمادين تمثيلي و... طبع آزمايي کرده است...
ادامه مطلب