تبليغاتX
قوقولی قوقو

قوقولی قوقو

زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا!

۹ دانشجو در بازداشت

ادوارنیوز: به دنبال بازداشت سعيد ايزدبخش دانشجوي رشته روانشناسي دانشگاه علامه که شب گذشته از مقابل خوابگاه این دانشگاه توسط نیروهای ناشناس ربوده شد، صبح امروز مازيار سميعي از دانشكده اقتصاد و سعيد فيض‌الله‌زاده از دانشكده ادبيات مقابل دانشكده حقوق و علوم سياسي بازداشت شدند. هر سه دانشجوی بازداشت شده از فعالان انجمن اسلامی دانشگاه علامه هستند.

دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک همچنان در بازداشت نیروهای امنیتی به سر می برند و بدین شکل با بازداشت 3 دانشجوی دانشگاه علامه مجموع دانشجویان بازداشتی در روزهای اخیر به 9 نفر رسیده است.

 

1- رفیق آشنا آقای کیوان امیری الیاسی مصاحبه ای با رادیو برابری داشته اند که بسیار شنیدنی و جالب توجه است. از آنجا که ممکن است حجم زیاد مصاحبه و سرعت کند اینترنت های ارتجاعی دانلود کل این مصاحبه و شنیدن آن را برایتان سخت و آزاردهنده باشد، جالب ترین و شنیدنی ترین قسمت این مصاحبه را جدا کرده ام که می توانید دانلود کنید.

رفیق شفیق ما در این بخش از گفته هایشان تاکید می کنند که"تجربه نشون میده" و "سابقا هم تجربه شده" و "این تجربه هم به تجارب قبلی اضافه بشه".

از افتخارات ماست که در صفوف فشرده جنبش پس از 18 تیر چنین رفیق با "تجربه ای" را در کنار خود داریم.

2- رفیق امیری ما در این مصاحبه نیروهای موجود در دانشگاه را به سه دسته تقسیم می کند: بسیج دانشجویی ("ارگان شبه نظامی حکومت در داخل دانشگاه")، انجمن اسلامی ("نزدیک به طیف اصلاح طلب های دو خردادی") و از سال 83 به اینطرف هم دانشجویان "مستقل" و چپ شروع به فعالیت کردند.

لازم است که تاسف خودم را از توقیف نشریه آفتابکاران اعلام کنم. واقعا متاسفم(نه مثل رفقای چند روز پیش آقای الیاسی که امروز از توقیف آفتابکاران بشکن می زنند).

دوم اینکه آقای الیاسی با سابقه طولانی خود در انجمن خیلی بهتر از من می دانند که مواضع این تشکل دانشجویی در واقع برایند مواضع و تفکرات فعالین این تشکل است. کسی برای آن مشی سیاسی تعیین نکرده، ورود همه(غیر از کسانی که در تشکل های نظامی و شبه نظامی عضو اند؛ از خمر های سرخ تا بسیج دانشجویی) به آن آزاد است و اتفاقا توصیه و تشویق هم می شود.

آقای الیاسی تاکید فراوان بر "مستقل" بودن جریان سوم در دانشگاه شریف دارد. نشریه "مستقل" و دانشجویان "مستقل" بارها در این مصاحبه تکرار می شود. بسیار خوب. من پیش از این از اهمیت فراوان این استقلال برای رفقا اطلاع نداشتم و به همین علت بر حضور بیشتر و فعالتر آنان(به جای کنار نشستن و انتظار داشتن نسبت اینکه میهمانان برنامه ها چه کسانی باشند!) را بارها خواستار شدم. اما ظاهرا استقلالی که ایشان و دیگر رفقا خواستار آن هستند ارزش اش از کار در انجمن دو خردادی خیلی بیشتر است. به همین جهت شاید لازم باشد بعد از این، وقت ثبت نام کاندیداهای انتخابات شورای مرکزی با التماس و خواهش هم که شده این عزیزان را از کاندیدا شدن منصرف کرد. انتخابات امسال که گذشت اما لطفا از سال بعد این رفقا احتیاط بیشتری در صیانت از استقلالشان به خرج بدهند. یک وقت دیدی «شانس» و «قطبی شدن فضای دانشگاه ها» زد و این رفقا توانستند درانتخابات شورای مرکزی رای بیاورند و استقلالشان از کف رفت.

برای شنیدن بقیه فرمایشات ایشان می توانید از اینجا مصاحبه را دانلود کنید.

3- این طرح امنیت اجتماعی دیگر حال آدم را به هم می زند. شلیک نیروی انتظامی به دو جوان تبریزی، انسانهای له شده بازیچه دست اوباشان سیاهپوش، صورت غرق به خون دختری در میدان هفت تیر...

4- شنیدم که "گفتگو با تاریخ"، مصاحبه هایی با زنده یاد نورالدین کیانوری، دوباره منتشر شده. این کتاب پیش از این در سال 76 توسط نشر نگرش منتشر شده بود که ظاهرا در چاپ جدید قسمت هایی که در چاپ قبلی نبوده اند اضافه شده. خلاصه اینکه ناشر روی جلد زده:"متن کامل". دیروز رفتم حوالی میدان انقلاب برای خرید این کتاب و چند کتاب دیگر. ظاهرا هنوز توزیع نشده است و نتوانستم گیر بیاورم. خلاصه اینکه کتابهای دیگری گرفتم از جمله جلد نهم نیمه پنهان از انتشارات کیهان، با عنوان بازرگان، مردی که از نو باید شناخت. خیلی جالب است که در عکسهای کتاب دو عکس دیدار بازرگان از تحریریه روزنامه کیهان در سال 58 هست که در هر دو عکس دو چهره شطرنجی شده اند. کنجکاوی ام عود کرده و می خواهم بدانم که این دو نفر چه کسانی هستند که حضورشان در روزنامه کیهان در آن زمان باید مخفی شود. اعترافات یک جنایتکار اقتصادی اثر جان پرکینز (نشر اختران) را  گرفتم. خیلی تعریف اش را شنیدم و کتاب کودتای اوت؛ حقایق و درسها از گورباچف.  در همان صفحات ابتدایی کتاب، هنگامی که گورباچف با آب و تاب از شیرینکاری هایش تعریف می کند می خوانیم:

«ما، چه در داخل و چه در کل جهان، قاطعانه مخالف حل و فصل مسائل و مشکلات از طریق توسل به زور هستیم. ما تلاش کردیم تا هر نوع اقدامی برای یک کودتای ارتجاعی را دفع کنیم.

«جیمز بیکر» وزیر خارجه آمریکا در دیدار 11 سپتامبر، به من گفت:«آقای رییس جمهور، طی چند روز اخیر، جورج بوش و من، زیاد درباره سیاستهای شما به تفکر پرداختیم و پس از آن مسیر مانور و سازش شما را درک کردیم. شما می خواستید با کسب فرصت، مانع خرابکاری نیروهای محافظه کار در سیاستهای اصلاح طلبانه شوید.»

بله، این واقعا همان چیزی است که بود.»

جالب است که این کتاب ناشر ندارد! در ابتدای آن نوشته شده:«کتاب حاضر تحت عناوین... توسط مترجمین مختلف ترجمه و توسط ناشرین مختلف در سالهای متفاوت منتشر شده است»! من که همچین چیزی در این سالها ندیده بودم و ...

5- انتشار دوباره روزنامه های شرق و هم میهن مایه خوشحالی است. فعلا که وقت نکرده ام هیچکدام را بخوانم. فقط عکسهای تمام قد صفحه اول هم میهن همیشه چند لحظه ای توجه ام را جلب می کند. بعضی روزها هم نگاهی به کرگدن نامه شرق می اندازم. متاسفانه میرفتاح روشن ضمیر را به دیار باقی فرستاده و جای پیرمورد بیچاره خودش بیشتر وراجی می کند.

6- اظهار نظر بی ربط هم امروز نداریم. همه چیز مربوط است و چیز های بی ربط هم بعید می دانم که حالا حالا ها  ربطی پیدا کنند. بگذار این روزها بگذرد. یک شعر بی ربط هم می خواستم بنویسم که نمی نویسم. قوقولی قوقوی  بی ربط هم دیگر ربطی به من ندارد. نمی خواهم که داشته باشد. همینطوری بهتر است. صبر هم بد چیزی نیست گاهی وقتها.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:54  توسط   | 

خبر کوتاه است: نیکولای سارکوزی با 53 درصد آرا انتخاب شد. درست است که رسانه ها مانند همیشه در این انتخابات نیز نقش تعیین کننده ای داشته اند. درست است که شیراک هم با ساکوزی تفاوت زیادی نداشت. درست است که آنانی که جسته و گریخته تحلیل های اومانیته و دیگر روزنامه های چپ را می خواندند از انتخاب سارکوزی خیلی هم متعجب نشده اند، درست است که همایش داووس و نشست صندوق بین المللی پول ساز و برگ این فتح را مهیا کرده اند، درست است که تلاش های ماری ژرژ بوفه برای ایجاد یک قطب نیرومند چپ با سبک مغزی عده ای و با مکر عده ای دیگر به بار ننشست، درست است که فرانسه را و رای منفی اش را به قانون اساسیِ راست اروپا فراموش نمی کنیم، درست است که خشم خیابان هایش را برای لغو قانون استثمار جوانان فراموش نمی کنیم و درست است که این فرانسه، همان فرانسه است اما در هر حال می دانیم که:

با تغییر و تحولات سال های گذشته در اروپا، افزایش بیکاری، افزایش فاصله طبقاتی در کشورهای اروپایی، با جبهه به جبهه پیش آمدن نئولیبرالیسم، با افول اروپا به نفع عروج چین و آسیای شرقی، با تحولات سیاسی جهان بخصوص با ماجراجویی های آمریکا و قمار بی بازگشت اش در خاور میانه، نه فقط فرانسه و کارگرانش که یک یک مزدبگیران در کشورهای اروپایی ناچارند که انتخاب کنند:

آیا می خواهند در راه چپ بروند و آیا بالاخره می توانند راه چپ را در فرانسه دیکته کنند؟

یا نه! به اخراج پناهندگان رای می دهند، به «جنگ با تروریسم»، به صدور «دموکراسی» به کشورهای دیگر، به نشستن بر سفره آمریکا و خلاصه به کوک شدن با ارکستر فاشیسم و توحش بوش و بلر و مرکل و شرکا؟

فرانسه، فرانسه ی کمونارها و ماری ژرژ بوفه، فرانسه ی سارکوزی و لوپن و قتل عام ده ها هزار کمونار در یک روز، فرانسه ای بر سر دوراهی سوسیالیسم و بربریت، کمونیسم و فاشیسم، هر چه که باشد، فقط فرانسه است.

فرانسه در راه بربریت هم که قدم بگذارد، کارگران دیگر کشورها به راه خود می روند. با فرانسه، یا بی فرانسه، به پیش!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:4  توسط   | 

ترکیب بندی و ترکیب رنگ این نقاشی از مش صفر و لغزیدن چهره ها از اکسپرسیونیسم تا بیزانس

غم نهفته در رنگهای این تابلوی طبیعت باز هم از مش صفر. آبی افسرده و قرمزی که مال خیلی وقت پیش بوده و مال خیلی کسان دیگر

بی پیرایگی و زیبایی نقش های نعمت لاله ای

حوصله ندارد آقای لاله ای

هانیبال الخاص هم که پر حوصله نشسته و با قلم فلزی اش و با عینکی که تا نوک دماغش پایین آمده برای دختر زیبایی که کشیده شعر می نویسد

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:4  توسط   | 

*هژیر پلاسچی: تو جرات ترانه یی در این قلم شکسته گی

زنده بمان عمو اشرفِ کودکی های من زنده بمان! این جهان پلشت نکبتی بدون تو دیگر جای نفس کشیدن نیست رفیق! زنده بمان لطیف شیطانی های خانه ی مادربزرگ. زنده بمان امید تلخستان.

حالا اگر بروی رنگینه چه کند روی پشت بام آن خانه ی روستایی. اگر بروی گل طلا چه کند با کلاش های قرمز. حالا با کدام روزنامه دیواری «پیروز» مدرسه شویم.

کناره ی آبشوران را خالی نکن در فصل تلخ نان. اگر بروی رفیق «داداش جان» دیگر به خانه برنمی گردد. تنها تویی که هنوز توی این روزهای سیاه، این روزهای خالی بی امید، این فصل سترون زمین با چراغی در دست دنبال داداش های رفته ی نیامده می گردی. نگاه کن رفیق! عمو اشرف! زمین خاوران بی تو خالی می ماند. نگاه کن عموی قصه های بچگی! داداش جان ها اینجا زیر خاک خوابیده اند.

حالا تو اصلا با اجازه ی کدام بی شرفی می خواهی بروی. وقتش نیست برادر زنده بمان کفتارها و کلاغ های بسیاری هستند که شایسته ترند برای مرگ. نه عمو جان این لباس سفید یک دست به تو نمی آید. این چشم ها عمو اشرف! نباید برود زیر خاک. برگرد! می دانم تحمل زمین، تحمل این کثافت جاری، تحمل این هوای عفن نامردمی سخت است اما برای دل من هم که شده، برای همین چشم هایی که روی کتاب های تو فرستادمشان پشت شیشه های ذره بینی تحمل کن! کودکی های من همین طوری هم بی همه چیز است. تنهایم نگذار عموی خوب روزهای بچگی!

1- آذین داد نوشته ای از جمال میرصادقی منتشر کرده با عنوان "تفسیر داستان «ساز شکسته من»". کلی فکر کردم تا یادم آمد داستان "ساز شکسته من" داستان کوتاهی است از محمد میرصفا که اگر اشتباه نکنم در مجموعه «داستان های دوشنبه» چاپ شده. کسانی که داستان را خوانده اند از دست ندهند.

2- چند روز پیش داستان های قدیمی را ورق می زدم. کاغذها زرد شده اند. از خودم پرسیدم: مگر چند وقت گذشته؟ خیلی وقت... بعضی ها را هنوز دوست دارم. بسیاری را نه. شاید بهتر بود زودتر به فکر خلاص شدن از دستشان می افتادم. زود منتشر کردن داستان هم البته بدی هایی دارد: دیگر فرصتی برای بازنگری وجود ندارد. دیگر نمی توانی کلمات عنق مزاحم را خط بزنی. دیگر نمی توانی کلمات جا مانده را که دنبال ترن کلمات می دوند سوار کنی. همیشه چیزی کم داری. همیشه جای غرغر پیرزنی، جای آواز چکاوکی، جای فریادی فروخورده، جای حرف های نگفته، جای بوسه های نچشیده، جای آفتاب هایی که سر نزده اند و جای آواز هایی که خوانده نشده اند خالی است.

3- یک اظهار نظر بی ربط: بالاخره این وضع نمی تواند تا ابد ادامه پیدا کند! حالت خوبی هم نمی توانم متصور شوم، بالاخره داغی بر دلی می ماند.

4- از اتفاقات دانشگاه امیرکبیر واقعا تجعب کرده ام. کدام ذهنیت معلول عقب افتاده ای این طرح و نقشه را چیده؟ کدام «بدنه» عقب افتاده ای حاضر است این طرح و نقشته احمقانه را اجرا کند؟ به همین سادگی؟ لوگوی نشریات انجمن را بدزدی و به مقدسات خودت و جد و آبات فحش بدهی و مدعی شوی؟ این هم شد بهانه؟ پینگ پونگ هم شد فوتبال؟

حالا خوشبختانه این ماجرا در سطح وسیعی افشا شد و انجمن پلی تکنیک هم انتخاباتش را برگزار کرد.

5- یک اظهار نظر بی ربط: رفتار آدم ها بعضی وقتها خیلی بامزه است: مردم دار شدن کاندیداهای انتخاباتی (در انتخابات دانشگاهی)، رفتار سوپر مارکت دم خانه ما وقتی کمتر خرید می کنم... گاهی اخم و رو ترش کردن، گاهی تحویل گرفتن بیش از حد و حوصله سر بردن، گاهی هم یک کبریت اشانتیون می دهد به قصد انگیزش ...

6-حافظ:

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چومن یکدم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی

وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام

گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند

7- رمان «شب مادر» از مرحوم کورت ونه گات جونیور را خیلی دوست دارم. وقتی که مرد سالها پس از پایان جنگ دوم در برابر پیرزن یهودی و پسرش می ایستد و با چشمان بی روح و سرد از آنها می خواهد که به گروه های انتقامجوی یهودی یا دولت اسراییل تحویلش دهند، پسر می گوید: شما بیمار هستید. باید معاینه شوید. پیرزن می گوید: من در آشویتس این چشم ها را زیاد دیده ام. نه. او بیمار نیست. جهان او بیمار است.

8- متاسفانه ناشرین به نمایشگاه کتاب امسال رفتند. ترجیح میدهم بدون پانزده و بیست درصد تخفیف کتاب بخرم.

9- هفته آینده انتخابات شورای مرکزی انجمن شریف است.

10- ای روشنی صبح به مشرق برگرد... ای ظلمت شب با من دیوانه بساز ...

نقاشی از احمد وکیلی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 1:42  توسط   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 22:38  توسط   | 

امشب آقای روشنگر را ملاقات کردیم. موسس انتشارات کتابهای جیبی، نشر مروارید و نشریه بررسی کتاب (Persian book review). تازه از آمریکا رسیده اند. صحبتی کردند درباره «ادبیات مهاجرت» و بحثی در گرفت. فکر می کنم بحث ادبیات مهاجرت بخصوص بحث جالبی برای دوستداران هنر و ادبیات مدرن باشد. البته اگر«هنر و ادبیات مهاجرت» بگوییم بهتر است.

بحث ادبیات مهاجرت به عنوان یک ژانر(گونه) هنری در دوره مدرن و با مهاجرت های گسترده ای که به دلایل خاص در سطح جهان رخ می داده مطرح شده است. از جمله این مهاجرت ها می توان به مهاجرت الجزایری ها به فرانسه، ساکنین کشور های پیرامونی و فقیر به کشورهای صنعتی و مهاجرت های گسترده که ریشه های سیاسی داشته اند(از جمله مهاجرت های گسترده و میلیونی ایرانیان پس از انقلاب ۵۷) اشاره کرد. این مهاجرت های گسترده زمینه را برای ایجاد نوع خاصی از ادبیات به وجود آورده اند که امروزه در جهان به نام ادبیات مهاجرت شناخته می شود.

اساس ادبیات مهاجرت انعکاس تاثیرات مهاجرت بر اثر داستانی است.حوادث داستان در کشوری غیر از سرزمین مادری شخصیت(های) داستان می گذرد. این تغییر "جغرافیایی" که همراه است با تغییر در محیط اجتماعی پیرامون به طور عمده در دو عنصر نمودار می شود: در موضوع و محتوای داستانی و در "زبان" به مثابه یک عنصر شکلی.

موضوع و محتوای داستان در ادبیات مهاجرت پیرامون  دوگانگی و تضاد شخصیت ها با محیط دور می زند و انسان مهاجر یا هنوز نتوانسته به وحدتی با اجتماع خود برسد و یا به عنوان سوبژه ای کنجکاو، در حال "کشف" این محیط است.

تصور کنید شاعر ایرانی خوش ذوقی را که  مهاجرت کرده و به سرزمین هایی بسیار زیبا رفته و طبیعتی را دیده که تا پیش از این نمی دیده است. سرشار از این تازگی، شعر برای او معنی کشف و مغازله دارد.

اما در بیشتر آثار مهاجرت این تضاد و کشکمش بیشتر از آنکه اینطور دلپذیر و رویا انگیز باشد، دردها، ناسازگاری ها، سرخوردگی ها و ناملایمات محیطی است که خودرا نشان می دهد.

جدای از احساس غربت  که عمومیت نسبی در روحیات مهاجرین دارد، نوع محیط نیز آثار احساسی مختلفی بر مهاجرین می گذارد:آیا این جامعه به طور کلی مهاجرین را به عنوان عضوی جدید، جزیره ای از فرهنگ متفاوت و دارای حقوقی که اومانیسم امروز برای او به رسمیت شناخته به راحتی می پذیرد؟ آیا امرار معاش برای مهاجرین در این جامعه ساده است و به طور کلی آیا مناسبات اقتصادی در این جامعه مناسباتی خشن و منفعت گراست یا خیر و ...

به طور کلی شناخت ما از "ادبیات مهاجرت" محصول دوران جدید است اگرچه می توان جسته و گریخته نشانه هایی از این آثار را در دورانهای پیشین نیز دید: در سفرنامه ها، در آثار کلاسیک شعر از جمله اشعار سعدی (به علت تعامل فرهنگی پارسی زبانان در آن زمان با مردمان عرب زبان عراق و ...)، در اشعار شعرایی که در دوران قاجاریه به علت بی مهری دربار به هند کوچیده بودند و ...

جالب است که امروزه در کشورهایی که میزبان طیف گسترده ای از مهاجران هستند، ادبیات مهاجرت توانسته جای شایسته ای در میان جامعه ادبی میزبان بیابد. مثال چنین موفقیتی شاید در همین سالهای اخیر مجموعه داستان "مترجم دردها" از نویسنده ای هندی تبار باشد که توانست جایزه ادبی پلیتزر را ببرد و پیشتر از آن می توان به آثار سلمان رشدی نویسنده پاکستانی اشاره کرد که بخصوص در رمان "بچه های نیمه شب" توانسته نمونه فوق العاده ای از رئالیسم جادویی ارائه دهد. همچنین به موفقیت آثار نویسندگان افغان در ایران.

همینطور جالب است که در میان جامعه میزبان هنرمندانی پیدا شده اند که موضوع آثار خود را این مهاجرین قرار داده اند و به بررسی مشکلات و دشواری های روزمره آنان پرداخته اند. از این دسته آثار می توان به رمان «خانه ای از شن و مه»( و فیلمی که بر اساس این رمان ساخته شده است) اشاره کرد.

مهاجرین ایرانی هم بخصوص در دوران پس از انقلاب توانسته اند حیات هنری و فرهنگی پرباری در جوامع دیگر داشته باشند. خواسته یا ناخواسته زندگی در این جوامع مهاجرین را به سوی ایجاد گونه ی ادبیات مهاجرت سوق داده است. به عقیده من رمان"بوف کور" و داستان بلند "دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد" را نمی توان در گونه ی "ادبیات مهاجرت" جای داد: اگرچه این آثار در مهاجرت خلق شده اند اما مهر و نشان این کوچ را بر خود ندارند: انکشاف و کشکمش و تضاد با محیط غریب و نو در این آثار دیده نمی شود. به قولی:  وقتی از ادبیات مهاجرت حرف می زنیم از آثاری حرف می زنیم که نویسنده نمی توانست آنها را در وطن خود بیافریند. هچنین معتقدم که داستان کوتاه "بیلی"(نوشته سودابه اشرفی، یکی از داستان های کوتاه موفق که در این سالها در بین نویسندگان ایرانی کوچ کرده منتشر شده. اولین بار انتشار در "بررسی کتاب فارسی" و سپس در مجله کارنامه) را نمی توان درگروه ادبیات مهاجرت به حساب آورد. داستان درباره دختری ایرانی است که با دوست پسر امریکایی خود به یک رستوران ویتنامی می روند، صندوقدار مدتی آنها را معطل می کند و به پلیس زنگ می زند. پلیس که می رسد می فهمیم پسر آمریکایی از کارت اعتباری مسروقه استفاده می کرده. خوب حالا خنده دار است اگر که ما بگوییم: چون در ایران پرداخت اعتباری نداریم و رستوران ویتنامی ها هم نداریم و چون نویسنده این داستان ایرانی است و چون شخصیت داستان ایرانی است پس این اثر را می توان در گونه ی "ادبیات مهاجرت" به حساب آورد. به راحتی می توانید پای این داستان اسم یک نویسنده آمریکایی بگذارید و ادعا کنید که ترجمه شده است. یا ملیت شخصیت ها را عوض کنید و در عین حال هیچ آسیبی به داستان نرسد. این داستان زیبا را نمی توان در گونه ی ادبیات مهاجرت به حساب آورد همچنان که بسیاری آثار دیگر را.

خیلی از آثار مهاجرین را نخوانده ام و متاسفانه نمی توانم مثال های متعدد از این آثار بزنم. بخصوص آثاری که در خارج از ایران منتشر شده اند. اما آثاری که در ایران منتشر شده اند و یا توانسته ام در اینترنت بخوانم مرا به این نتیجه رسانده که مولفه زبان (به عنوان یک عنصر شکلی) با همه کشکمکشی که با زبان جامعه میزبان داشته، نتوانسته در "ادبیات مهاجرت" فارسی زبان به عنصری سازنده و اگرنه درخشان، که دست کم سالم بدل شود. تداخل زبانها ( که در مورد زبان انگلیسی به زبان فارگلیشی معروف است) بیشتر اوقات تنها توانسته طنزی سطحی ایجاد کند و مورد انتقاد بسیاری از هنرمندان ایرانی بوده است. در دیگر موارد نیز پایین بودن سطح سلامت نثر در آثار بیشتر نویسندگان مهاجر آسیب جدی به نوشته های آنان زده است.

به طور کلی تصوری که از ادبیات نویسندگان مهاجر دارم این است که ادبیات در خارج از ایران با طولانی شدن دوره کوچ بزرگ(پس از انقلاب ۵۷) دوره کوتاه بالندگی خود را گذرانده و به تدریج رو به زوال می رود. ژانر ادبیات مهاجرت نتوانسته تا کنون شاهکار بیافریند(در حالیکه این انتظار از وی می رفته است). بسیاری از آثار درخشان مهاجرین در ژانری غیر از "ادبیات مهاجرت" بوده است. هنگامی که آثار هر یک از این نویسندگان را بررسی می کنیم می بینیم که معمولا رو به افول بوده اند.

به نظر من آثار رضا قاسمی (" همنوایی شبانه ارکستر چوب ها" و "چاه بابل" که خوانده ام) نمونه های روشنی از میوه ندادن این درخت در خاک دیگر است(به تعبیر احمد محمود) من هم مثل حواری خورشید عزیز از خواندن این رمان ها لذت فراوان بردم. بیشتر از خوش تکنیکی این دو اثر. اما این جذابیت ، جذابیتی خاص برای مخاطبان خاص داستان است که به تکنیک های نوین داستانی علاقه دارند. اگرنه بسیار دیده ام مخاطبان فرهیخته ای (که نویسنده نیستند) که از "بازی" های این دو رمان خسته شده اند. متعجب شده اند. کسل شده اند. از خودم پرسیده ام که چرا نویسنده مجبور است تن به این "بازی" ها دهد. رمان را خطی در ذهن خود مرور کرده ام و اضافات را دور انداخته ام. سعی کرده ام در یک صفحه بنویسمش وآنچه که در انتها مانده : روایت از هم گسیختگی نویسنده ای که پیوند ارگانیک خود را با جامعه ای گسسته و نتوانسته پیوند ارگانیک نوینی را با جامعه ای نوین برقرار کند. نویسنده ای که به هر بازی زبانی و روایتی دست می زند تا از چشم "خود" پنهان کند که ادبیات اش رو به زوال است.  

پی نوشت:

۱- با این اخباری که از نمایشگاه کتاب می رسد، ظاهرا امسال از غرفه های جذاب در نمایشگاه خبری نخواهد بود. وضعیت کثافتی شده است. نه کتابی، نه مجله ای. واقعا جای خالی مجله ای مثل همین مجله آقای روشنگر را احساس می کنم. فکر می کنم که باید در برابر این ملخی که مزرعه مان زده مقاومت کرد. راه های تازه ای پیدا کرد. نشریه اینترنتی، دانشجویی، بی مجوز، جمع های دوستانه یا هر چیز دیگر. بوی گند این مرداب کم کم بالا می زند اگر نجنبیم.

۲-يعقوب يادعلي نويسنده و داستان سراي نام آشناي ايران چهل روز است که در زندان مرکزي ياسوج به سر مي برد. اين خبر که پنجشنبه گذشته در اختيار اهالي رسانه ها و مطبوعات قرار گرفت در محافل ادبي بازتاب هاي فراواني داشته است. يادعلي در روز 24 اسفندماه سال گذشته با قرار بازداشت موقت به مدت دو ماه به زندان عمومي شهر ياسوج منتقل شده است و تاکنون با وجود تلاش هاي بي وقفه وکيل اش- صالح نيکبخت- و همسرش- اکرم کبيري- تغييري در وضعيت او به وجود نيامده است. يادعلي به اتهام «توهين، افترا و نشر اکاذيب» به واسطه دو کتابش يعني رمان «آداب بي قراري» (1383) و «حالت ها در حياط» (1376) بازداشت شده است. همسر يادعلي در گفت وگو با ايسنا اعلام کرد؛ «چندين بار درخواست وثيقه داديم که موافقت نشد، به دلايلي که مي خواستيم اين موضوع بي سروصدا تمام شود و مشکلي پيش نيايد، مساله را رسانه يي نکرديم و حتي خواستيم با قرار وثيقه در ايام عيد آزاد شود و پرونده را به تهران و استان هاي هم جوار منتقل کنيم، که نشد.»

باقی خبر را اینجا بخوانید. به قول شاملو ز نگاه و ز سخن عاری/ شب نهادانی/ از قرن قرون امده اند، آری...

۳- متشکرم از غریبه عزیز که این لینک را در اختیارم گذاشتند: گزارشی که ایسنا از شکنجه یک متهم به دزدیدن چند کبوتر در اداره آگاهی منتشر کرده است. شرح جزییات این شکنجه را در همین گزراش می توانید بخوانید. متاسفانه در اداره آگاهی، مشکل این «دو نفر مامور» نیستند که مجازات بشوند و مساله حل شود. این شیوه کار اداره آگاهی است و این دو نفر هم مطابق با این شیوه آموزش دیده اند. هیچ استثنایی هم وجود ندارد. همیین امروز هم به هر اداره آگاهی در هر کجای ایران که سر بزنید همین شکنجه ها را می بینید که حتی از دید مراجعین هم مخفی نمی شود. شیوه موسوم به «جوجه»، کابل، بستن دستها از پشت به سبک قپانی و آویزان کردن متهم از دستها. بی خوابی دادن به متهم و سیلی های پیاپی. ضرب و شتم متهمین توسط ماموران غول پیکر و ... پلیس ایران ناکارآمدی و فساد داخلی خود را تحت بهانه مقابله با بزه اینگونه جبران می کند! مگر در بسیاری از کشور ها که این شیوه های قرون وسطایی شکنجه وجود ندارد جرایم کشف نمی شوند؟ چند وقت پیش در روزنامه خواندم که جسدی مقابل یک خانه پیدا شده. صاحبخانه را به اداره آگاهی بردند و چند ساعت بعد مرد بیچاره به قتل اعتراف کرده! 48 ساعت بعد خیلی اتفاقی ماجرا فاش شد و قاتل اصلی پیدا شد. به قول یکی از دوستان جمله تاریخی شهلا جاهد را در دادگاه قتل لاله نباید فراموش کرد، وقتی که رییس دادگاه اعتراف او را مطرح کرد: « آقای قاضی، در اداره آگاهی شما، خروس تخم می گذارد!»

۴- واقعا این برخورد های خیابانی با دختران و زنان مسخره است.توهین آمیز و احمقانه....

۵- دوست دارم زیستن عزیزمان دوباره بنویسد. شعر های سهل و ممتنع اش را خیلی دوست دارم. اما فکر می کنم که خیلی وقتها خودم هم علاقه ای به نوشتن ندارم و دوست ندارم که کسی بخواهد که بنویسم. صبر می کنیم که شوق نوشتن پیدا کند

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 1:31  توسط   |