تبليغاتX
قوقولی قوقو

قوقولی قوقو

زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا!

چند هفته ای است که نامه پرمهرت را خوانده ام و هر بار که دستم به نوشتن می رود کلمات یخ می زنند، ناز می کنند، زشت می شوند. یک کلمه را هزار بار می نویسم و کاغذ را پاره می کنم. عزیزم، فصل پاییز است. بهتر بگویم: پاییز هم دیگر چیزی از رمق اش نمانده. پاییز با آن طوفان رنگ رنگ اش که تنها گذراندم. پاییز هم می گذرد. آسمان به پیشواز زمستان رفته. یکی دو بار نرمه برفی باریده، باد ها سوز زمستان دارند، خورشید، خورشید بی رمق زمستان است.

 غروب ها لیوان چای به دست می روم کنار پنجره. خانه روبرویی را خراب می کنند. خشت خشت آجر ها را می ریزند. دلم به حال خانه می سوزد. دلم به حال پشت بام می سوزد و به حال دو کودکی که هر روز عصر می آمدند روی پشت بام دوچرخه بازی شان را شاد و پر حوصله از سر می گرفتند.

پرده را می کشم. یک قلپ از چای لیوان می خورم. می خواهم بنویسم که دوباره کلمات یخ میزنند. ناز می کنند. زشت می شوند.

جدایی. چه کلمه زشتی. چه معنای غریبی دارد این کلمه. تجربه کردنش چه آوار سنگینی است. خرابی. نزنید. نریزید. خراب نکنید این خانه را. اتاق خواب ها را. آشپزخانه را. سالن پذیرایی را، راهروها را. تراس های نقلی رو به جنوب را. چه قیافه آشنایی دارد این جوانک افغان که پتک می کوبد به پنجره ها.

 جدایی. چه معنی غریبی دارد. وقت آخرین بوسه معنی اش را نفهمیدم. ساعت 7 صبح که از همین پنجره چشم به رفتنت دوختم نفهمیدم. یک هفته که گذشت نفهمیدم. یک ماه که گذشت نفهمیدم. وقتی فهمیدم که نامه پر مهرت را خواندم. قلم دست گرفتم و کلمات یخ زدند.

                                                           **********

امشب بیا به نظاره  
 تا سحر بیدار  و امیدوار
 
 بشمار دریای ِ  ستاره
به آرمان ِ  آزادی
 همه خورشیدوار
 
 **********

قوقولی قوی داستان نویس به قوقولی قوی سیاسی نویس: طاقت ام از دستت طاق شده! از دست همه تون!

قوقولی قوی عاشق به قوقولی قوی سیاسی نویس: طاقت ام از دستت طاق شده! از دست همه تون!

قوقولی قوی مهندس به قوقولی قوی سیاسی نویس: طاقت ام از دستت طاق شده! از دست همه تون!

قوقولی قوی در جستجوی دانش به قوقولی قوی سیاسی نویس: طاقت ام از دستت طاق شده! از دست همه تون!

قوقولی قوی مخاطب فرهیخته ی آثار هنری به قوقولی قوی سیاسی نویس: طاقت ام از دستت طاق شده! از دست همه تون!

امشب  نوشته ای خواندم که حسابی اعصابم را به هم ریخت. عجب تبدیل شده ایم به آدمهایی که نباید حرفشان دو تا بشود. عجب تبدیل شده ایم به آدمهایی که حاضرند چشم بر همه چیز ببندند تا آنچه را که منکر شده اند نبینند. عجب تبدیل شده ایم به آدمهایی که وقتی جایمان گرم و نرم است "ثابت می کنیم" که اساسا جای سرد و سخت در هیچ کجا وجود ندارد! نویسنده بیچاره خیلی منطقی نوشته بود، کاملا نوشته ی موجهی بود و همین اعصابم را اینقدر خرد کرده است! آخر چرا این همه توان خرج کرده است تا «منطقی» «دور بزند» و «موجه» «اشتباه  کند»! نتیجه اش این شده که قوقولی قوی سیاسی نویس تک افتاده میان این همه قوقولی قوی عصبانی. ندای «هل من ناصر» سر داده و من هم که کاری از دستم بر نمی آید فقط دلداری اش می دهم. اگر دردم یکی بودی چه بودی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 22:56  توسط   | 

روزنا: کارشمارش آراي انتخابات سومين دوره شوراي شهر تهران امروز ظهر به پايان رسيد. به گزارش روزنا از سايت هاي شمارش آرا، ستاد انتخابات وزارت کشور همچنان از اعلام رسمي نتايج شوراي شهر تهران خودداري کرده و نگراني هايي را در جامعه ايجاد کرده است.

براساس آخرين اخبار گزارش شده از سايت هاي شمارش آرا با پايان يافتن کار شمارش، اصلاح طلبان 11کرسي را از آن خود کرده اند و ائتلاف حاميان قاليباف نيز 3 نماينده به شوراي شهر فرستاده است. عليرضا دبير نيز از منتخبين مستقل شوراي شهر تهران است.

گفتني است فهرست حاميان دولت نتوانسته اقبال عمومي براي حضور در شوراي شهر تهران را کسب کند و با پايان يافتن شمارش آرا ،پروين احمدي نژاد نيز در رتبه 28 منتخبين در شوراي شهر تهران نشسته است.

نتايج حاصله از شمارش 3 هزار صندوق راي به شرح زير است:

1- معصومه ابتکار

2- احمد مسجدجامعي

3- هادي ساعي

4- محمدعلي نجفي

5- الهه راستگو

6- اسماعيل دوستي

7- عباس ميرزا ابوطالبي

8- پيروز حناچي

9- صدر اعظم نوري

10- سيدکامل تقوي نژاد

11- قاسم تقي زاده خامسي

12- عليرضا دبير

13- مرتضي طلايي

14- مهدي چمران

15- رسول خادم

گفتني است با شمارش 3 هزار صندوق نتيجه انتخابات به نفع اصلاح طلبان تغيير قابل توجهي يافته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 16:57  توسط   | 

زنی بر ÷یشانی برادرش که از قربانیان کودتای شیلی است بوسه می زند

«این داستان تلخ را  تنها نخوانده ام

من آنرا زندگی کرده ام

این صحنه های عجیب را  تنها ندیده ام

من آنرا زندگی کرده ام

 این همه جدایی را تنها خیال نکرده ام

من آنرا زندگی کرده ام

از پیشانی عزیزت بوسه میخواهم

از دستان نازنینت بوسه میخواهم

نگاه کن  جوانه هایت چه درختانی

دخترانت چه شیر زنانی

پسر هایت چه سلحشورانی

من از پیشانی ات بوسه میخواهم

در حسرت صدای مردمان

دیوار ها بر سرم فریاد می کشند

عشقت را به دل تنها عزیز تر از جان نداشته ام

من آنرا زندگی کرده ام»

شعر و عکس و نازک بینی، همه از زیستن

                                                    **********

گفتگوی اشپيگل با بازمانده‌ی آشويتس

«مصاحبه‌ی من با گورينگ»

ارنست دبليو مايكل / برگردان: علی‌محمد طباطبايی

سه‌شنبه ٢١ آذر ١٣٨٥

 

وظيفه‌ی ارنست دبليو مايكل در اردوگاه آشويتس صدور جواز مرگ بود، اما پس از پايان جنگ وی به تهيه‌ی گزارشهای خبری در باره‌ی دادگاه نورنبرگ پرداخت و آنها را با همان شماره‌ی زندانی كه در آشويتس به او داده شده بود امضا می‌كرد. سپس برای انجام يك گفتگو با هرمان گويرنگ (از رهبران نازی‌ها) دعوت از او به عمل آمد.

 

 

اشپيگل: آقای مايكل وقتی جنگ جهانی دوم آغاز شد برداشت شما از آن چه بود؟

 

مايكل: به خاطر دارم كه دوم سپتامبر ١٩٣٩ بود كه سروكله‌ی يك افسر نازی در آستانه‌ی در منزل ما پيدا شد. او نگاهی به من انداخت و گفت: «ارنست مايكل؟». من با حركت سر جواب مثبت دادم. او سپس چنين گفت: « ٦ صبح فردا در ايستگاه قطار خواهی بود ». من می‌خواستم سوالی از او بپرسم كه او بلافاصله چنين ادامه داد: « خفه ! ». آن شب آخرين باری بود كه من والدين خودم را ديدم. روز بعد مرا به اولين اردوگاه خود بردند. يعنی به فوورستن والد. در آنجا می‌بابست برای برداشت محصول سيب زمينی كار می‌كرديم. بعداً مرا به اردوگاه ديگری در پادربورن بردند.

 

اشپيگل: كار شما در آنجا چه بود؟

 

مايكل: هر جور كاری كه فكرش را بكنيد. آشغال جمع كردن، نظافت خيابانها. البته در آنجا با ما خيلی هم بدرفتاری نمی شد. حداقل در مقايسه با رفتاری كه بعد‌ها در آشويتس شاهدش بوديم. فقط كافی بود كه به سختی كار می‌كرديم. پس از تقريباً ٩ ماه مرا به آشويتس آنهم در يك واگن حمل حيوانات بردند. اين سفر ٤ روز و ٥ شب به طور انجاميد. من پيش از آن چيزی در باره‌ی آشويتس نشنيده بودم. بنابراين نمی دانستم كه برده شدن به آنجا چه معنايی می‌توانست داشته باشد. همه‌ی ما در يك چنين حال و هوای عجيبی قرار داشتيم.

 

اشپيگل: شما در گذشته جايی گفته بوديد كه علاقه‌ای به صحبت در باره‌ی آشويتس نداريد.

 

مايكل: آه، می‌دانيد، در يك گفتگوی خصوصی خيلی هم البته بد نيست. اما من حقيقتاً علاقه‌ای به سخن گفتن علنی در باره‌ی آن ندارم. آشويتس واقعاً يك جهنم بود. راستش تا به امروز هم نمی دانم كه من چگونه توانستم از آنجا جان سالم به در برم.

 

اشپيگل: شما را به كدام قسمت از آشويتس بردند؟

 

مايكل: به مونوويتس، همانجايی كه آنها كارخانه‌ای به نام بونا را ساختند كه در آن كائوچوی مصنوعی به عمل می‌آوردند. يك روز يكی از اعضای اس اس ضربه‌ی سنگينی به سر من كوبيد كه جای زخم آن دچار عفونت شده و چرك كرد. بنابراين چاره‌ای نبود جز رفتن به بيمارستان اردوگاه. راستش تمامی زندانی‌ها از رفتن به آنجا به هر بهايی كه بود پرهيز می‌كردند، زيرا كسی كه سروكارش به آنجا كشيده می‌شد وضعيت خطرناكی برايش پيش می‌آمد. با اين حال من هيچ انتخاب ديگری نداشتم. در همان حالی كه من در بيمارستان بودم شخص موقری سروكله‌اش پيدا شد. او به دنبال كسی می‌گشت كه خط خيلی خوبی داشته باشد كه من هم داشتم.

 

اشپيگل: آنها شما را برای انجام چه كاری می‌خواستند؟

 

مايكل: وظيفه‌ی من ثبت اسناد و صدور جواز مرگ بود. البته علت‌هايی كه ما برای مرگ زندانی‌ها می‌نوشتيم هرگز « اطاق گاز » نبود، بلكه مثلاً « ضعف جسمانی » يا « ايست قلبی » و از اين قبيل بود.

 

اشپيگل: كه البته اين گونه عوارض نيز باعث مرگ بسياری از زندانی‌ها می‌شد.

 

مايكل: بله، البته. بهترين دوست من والتر جلوی چشمان من در اردوگاه جان داد. من او را از مانهايم می‌شناختم. هر وقت كه امروز از آشويتس صحبت می‌كنم تا حدی علتش اين است كه من پيش خود سوگند خورده بودم كه اين درد و رنج‌ها را هرگز نبايد به فراموشی سپرد.

 

اشپيگل: پس از پايان جنگ شما اخبار دادگاه نورنبرگ را برای يك خبرگذاری جديد پوشش می‌داديد. آيا هرگز به خوانندگان خود بروز داديد كه شما خوديكی از قربانی‌های آشويتس هستيد؟

 

مايكل: بله، من مقاله‌های خود را با اين عنوان امضا می‌كردم « خبرنگار ويژه ارنست مايكل، زندانی آشويتس به شماره‌ی ١٠٤٩٩٥ ». من بقيه‌ی كار را به خود روزنامه‌ها محول می‌كردم كه آيا تمايلی به استفاده از آن دارند يا خير. بعضی از سردبير‌ها مطلب را به همان شكل منتشر می‌كردند و البته بعضی هم نه.

 

اشپيگل: پوشش خبری يك گزارشگر از رويدادها بايد تا حد ممكن بی طرفانه باشد و يقيناً خالی از احساسات فردی. آيا رعايت چنين شرطی برای شما دشوار نبود؟

 

مايكل: اين حقيقت دارد كه رعايت بی طرفی برای من عمل بسيار سختی بود، اما من حقيقتاً جانب انصاف را نگه می‌داشتم. ميدانيد كه آنها همگی در آن دادگاه فقط چند متری آن طرف تر از من نشسته بودند: گورينگ، هس، كايتل، كالتن برونر، اشترايشر. گاهی هم پيش می‌آمد كه من با تمام وجود دلم می‌خواست به طرف آنها جستی زده و همانجا خفه شان می‌كردم. من دائم از خود می‌پرسيدم: تو چطور توانستی با من چنين رفتاری داشته باشی؟ پدر و مادر من يا دوستم والتر به تو چه بدی كرده بودند؟ و بعد بالاخره يك روز وكيل گورينگ ناگهان در يكی از تنفس‌های دادگاه به طرف من آمد و گفت كه گورينگ مايل است شخصاً با اين زندانی آشويتس ارنست مايكل كه مقاله‌هايش مرتب چاپ می‌شوند ملاقات كند.

 

اشپيگل: آيا بالاخره به شما اين اجازه داده شده بود كه با يكی از متهمين مصاحبه‌ای انجام دهيد؟

 

مايكل: خير، البته كه نه. من به وكيل او قول داده بودم كه حتی كلمه‌ای از آن گفتگوهای آن ملاقات را منتشر نكنم. به اين ترتيب ما به سوی سلول گورينگ رفتيم. در باز شد و گورينگ در آستانه‌ی در با لبخندی بر گوشه‌ی ليش ظاهر گشت و به طرف من آمد كه دست بدهد. در آن لحظه به ناگهان خشكم زد و قادر به حركت نبودم. به دست او نگاه می‌كردم و سپس به صورتش و باز به دست او. آنگاه برگشتم و از سلول خارج شدم. نمی توانستم با اين مرد دست دهم و چند كلامی صحبت كنم. اين كار از توان من خارج بود.

 

اشپيگل: آيا بعدها از اين كه با او صحبت نكرده بوديد پشيمان نشديد؟

 

مايكل: نه. اين يك عكس العمل طبيعی بود. اين مرد بالاترين مقام نازی بود كه هنوز زنده بود. اما من امروز هم می‌توانم به خوبی حالت متحير و حيرت زده‌ی گورينگ را در هنگامی كه من بدون دست دادن با او از سلول خارج می‌شدم به خاطر بياورم. يك پليس نظامی مرا تا بيرون مشايعت كرد. بله، اين همان مصاحبه‌ی معروف من با گورينگ است و شرط می‌بندم كه هيچ كس تا به حال چنين داستانی برای شما تعريف نكرده است، اينطور نيست؟

منبع: ایران امروز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 22:5  توسط   | 

دوستان عزیز ، پنجاه  و سه سال از آن روزی می گذرد که مسلسل ها در دانشگاه غریدند و خون سه تن از زیباترین فرزندان آفتاب ریخته شد.

از شانزدهم آذر ماه 1332 تا امروز جامعه دانشگاهی ایران همیشه در مهمترین عرصه های تحول اجتماعی حضوری فعال داشته است، وظایف تاریخی خود را ایفا کرده، حق طلبی را پیگیرانه دنبال کرده است و به همین جهت است که همیشه کینه و دشمنی پایمال کنندگان حقوق مردم را بر انگیخته است. در سالهای سیاه استبداد و اختناق جنبش دانشجویی به جهت شرایط مناسب تری که در نشر افکار و فعالیت سیاسی و اجتماعی در دانشگاه وجود دارد توانسته است کورسوی چراغ آزادی را روشن نگه دارد، نسل های جدیدی از جوانان آرمانخواه را تربیت کند و آنان را برای آگاهی بخشی به جامعه آماده کند.

اما همانطور که شهیدان 16 آذر اولین کشته شدگان دانشگاه نبودند، آخرین ها نیز نبودند. در تمام دوره ی سیاه استبداد جنبش دانشجویی ایران گاه چون آتش زیر خاکستر شراره های حریق فردا را در خود پرورده است و گاه که نسیمی وزیده شعله کشیده است و به قدر توان خود آتش به جان مترسک پرهیبت اما پوشالی استبداد و ارتجاع انداخته است. جنبش دانشجویی ایران در هنگام انقلاب 57 نقشی منحصر به فرد ایفا کرده است و در تمام روزهای پر التهاب، حساس و سرنوشت ساز میهنمان نیز تمام توان خود را در دفاع از آرمانهای اصیل اجتماعی به کار برده و بهای این تعهد گرانسنگ خود را نیز به نقد جان پرداخته است. در باران گلوله ها، درتصفیه های بی رحمانه که نام بی مسمای «پاک سازی» را یدک می کشید و از دانشگاه های ما که همیشه پرورش دهنده اندیشه های ناب بوده اند دبیرستان هایی پر از چاپلوسان گول و گیج باقی گذاشت، در روزهای پر التهاب سال 78 که از آسمان خنجر می بارید، در همه این شرایط دانشجویان ایران با تمام توان ایستاده اند و از آزادی پاسداری کرده اند .

در دهه های اخیر همیشه یورش به دانشگاه ها اولین گام یورش به جنبش های  مردمی ایران و به واقع زمینه ساز یورش های پس از آن بوده است. از جمله یورش به دانشگاه ها زمینه ساز یورش نهایی به اساسی ترین مطالبات اجتماعی انقلاب ایران یعنی استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی بود.

در دهه هفتاد دانشگاه های ما دوباره نفسی کشیدند. هرچند که این تنفس در هوای پاک جنبش انقلابی مردم ایران بی هزینه نبود: چه بسیار فعالین دانشجویی که گم شدند، سقوط کردند. چه بسیار دانشجویانی که طعم حبس و نقض حقوق خود را چشیدند، چه گردهم آیی هایی که قربانی اوباش گری مشتی مزدور نشد، چه ظلم ها که نکردند، چه بسیار مظلومانی که خود محاکمه و محکوم نشدند و غم انگیز تر از همه فاجعه ای که در تیر ماه 1378 رخ داد و بار دیگر نشان خنجر بر ساقه شاداب جنبش دانشجویی نشست.

دوستان، هم دانشگاهیان و همرزمان ما! این روزها روزهای حساسی برای ما و آرمان های  ماست. حساس است اول از آن جهت که عده ای می خواهند ما را به روزهای سیاه گذشته برگردانند و مهمتر از آن حساس است از آن جهت که ما می خواهیم به روزهای روشن آینده برسیم.

در این سالها ما اشتباهات فراوان مرتکب شده ایم و دشمنان آزادی از این اشتباهات به خوبی بهره برده اند. از ترس ما، از انفعال ما، از تفرقه و نابسامانی ما در پیشبرد مطالبات برحق جامعه بهره برده اند و کار به آنجا رسیده که امروز سرمست از پیروزی های خود گام به گام هجوم می آورند. آن نگرانی و واهمه ای که چند سال پیش به صورت توهمی از توطئه تمامیت خواهان تلقی می شد، در انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته به عریان ترین شکل خود در حوادث بی سابقه ای که رخ داد بر همه هویدا گشت. جامعه ایران امروز چوب غفلت نخبگان سیاسی و مدنی خود را  می خورد و چه چیز دردناک تر از این است که حاکمان، امروز به نام دفاع از عدالت، عدالت و آزادی را، هر دو با هم، به بند می کشند. چه چیز دردناک تر از این است که دولتی با شعار عدالت گستری بر سر کار بیاید و دانشجویی را از تحصیل محروم کند؟ چه چیز دردناک تر از این است که دولتی با شعار عدالت گستری بر سر کار بیاید و زندانی سیاسی که در اعتصاب غذا به سر می برد را رها کند تا به قول زندانبان «مثل سگ جان بدهد» و بمیرد؟ چه چیز دردناک تر از این است که دولتی با شعار عدالت گستری بر سر کار بیاید و اصلاحیه ای چنین شرم آور بر قانون کار بنویسد، با ادعای عدالت طلبی بر سر کار بیاید و در یک شب 1200 نفر از کارگران و فعالان یک سندیکای کارگری مستقل را دستگیر کند و دبیر سندیکا، معتمد و نماینده زحمتکشان را ماه ها زندانی کند. آنچه که بر سر دانشجویان ستاره دار، اکبر محمدی ، منصور اسانلو و سندیکای کارگران شرکت واحد گذشته نور درخشانی بود که بر ماهیت تمامیت خواهان تابیده شد. بله! دو صد گفته چون نیم کردار نیست!

 جامعه ایران پوچی این شعار ها را دریافته است. دریافته است که آن عدالتی که به سر خرمن وعده شده است پوششی است برای سرکوب سیاسی. جامعه ایران آن دولت توتالیتر متوهمی را که بخواهد در برابر «وعده» نانی که قرار است از سر خیر خواهی جلوی مردم بیندازد، آزادی های اساسی آنان را پایمال کند هرگز نخواهد پذیرفت. جامعه ایران در کارنامه صد سال اخیر خود دو انقلاب و یک نهضت قدرتمند ملی را داشته است. ملتی که قاجاریه را با فلان السلطنه ها و بهمان الدوله هایش، انگلیس و شرکت نفت جنوبش، محمد رضا پهلوی و اربابان آمریکایی اش را به زباله دان فرستاده، نان خود را از هیچ دولتی گدایی نمی کند. جامعه ایران آزادی اش را با هیچ نان طاعون زده ای عوض نمی کند.

دوستان! در چند سال گذشته با قدرت گرفتن طیف جدیدی از نظامیان تمامیت خواه روند شومی در فضای سیاسی-اجتماعی کشورمان شدت گرفته است:

انسداد فضای سیاسی کشور به هر طریق ممکن و تثبیت هر چه بیشترحزب پادگانی به عنوان تنها نیروی سیاسی قانونی، سرکوب جنبش دانشجویی ایران که نوک تیز شمشیر جنبش های مردمی و شب شکن ارتجاع است، بخصوص از طریق ضربه به انجمن های دانشجویی به عنوان تنها تشکل های سیاسی غیر خودی، ارعاب و تحت فشار گذاشتن دانشجویان و فعالین دانشجویی با زندانی و ستاره دار کردن و سرکوب از طریق کمیته های انظباطی، هجوم به جامعه مدنی و سازمان های غیر دولتی، هرچه بیشتر تحت فشار گذاشتن تشکل فرمایشی خانه کارگر که تا پیش از این قرار بود «تنها» صدا از سوی کارگران ایران باشد و امروز قرار است که اصلا «بی صدا» باشد و... سیاستهای نگران کننده ای هستند که از جانب این آقایان دنبال می شود.

از سوی دیگر به دنبال سیاست غیر متعارف و ناصحیحی که دولت در سال گذشته در عرصه جهانی از خود به نمایش گذاشته است امروز شاهد اوضاع شدیدا نابسامانی هستیم. در عرض یک سال چنان کشور در عرصه بین المللی منزوی شده است و چنان چهره ناموجهی از ایران به نمایش گذاشته شده است که شاید دشمنان این مرز و بوم در طی یک دهه نمی توانستند اینچنین کنند. دوستان! ما از خطری واقعی حرف می زنیم! خطر آمریکا، جدی است، حتمی است، فوری است!

یادمان نرفته چکمه پوش هایی را که در سالهای گذشته بی هیچ شرم و تعارفی از شکستن قلم ها و بریدن زبان ها سخن می گفتند. سالهاست که آن چکمه پوش ها انتظار چنین روزی را می کشند تا با استفاده از فضای نظامی گری و خطر تهدید خارجی، خود سکان سیاست کشور را در دست بگیرند. چرا باید سرمایه های مادی و انسانی مردم ایران فدای چنین خواسته بی شرمانه ای شود؟ 

چرا باید «شیطان بزرگی» که به دست مردم ایران بیرون انداخته شد را به برگشتن دعوت کنیم؟ هر سیاستی که به چالش نظامی با آمریکا منتهی شود بدون شک سیاستی استقلال شکنانه و ضد ملی است!

جنبش دانشجویی ایران این روزها شرایط حساسی دارد. دانشجویان ایران به عنوان پیشگام تحرکات اجتماعی موظف اند تهدید ها و فرصت هایی که در پیش روی جامعه ایران قرار دارد را بررسی کنند و راه های رهایی از این تهدید ها و بهره برداری از فرصت ها را بیابند. دیگر وقتش رسیده است که جنبش دانشجویی به جمعبندی نهایی خود از اوضاع کنونی برسد و فعالانه تر از گذشته فعالیتهای خود را سامان بخشد.

امروز مقاومت در برابر دیکتاتوری وظیفه ای ملی است که بر دوش دانشجویان نیز قرار دارد. 16 آذر به ما می آموزد که نباید پا پس گذاشت. خون این سه شهید در تاریک ترین روزهای پس از کودتا بر زمین ریخته شد. جلادان رفتند اما فریاد آزادی خواهی این سه شهید همچنان در راهرو دانشکده فنی طنین دارد. خون این سه شهید همچنان می درخشد. پا پس گذاشتن جز آنکه متجاوز را در تجاوزش مصمم تر کند ثمری نخواهد داشت.

 جنبش دانشجویی ایران نمی تواند حق طلب نباشد چرا که همیشه خود اولین قربانی ظلم است. پس نمی تواند متحد همه جنبش های حق طلبانه نباشد. آزادی برای همه! عدالت برای همه! سندیکای مستقل کارگری برای کارگران، تشکل مستقل دانشجویی برای دانشجویان، آزادی فعالیت نهاد های مدنی از جمله سازمان های غیر دولتی، عدالت و برابری  برای زنان، عدالت و آزادی برای قومیت ها، حمایت اجتماعی برای از کار افتادگان، سالمندان، کودکان، زنان سرپرست خانوار، آزادی بیان برای همه مردم ایران، آزادی زندانیان سیاسی، آزادی رسانه ها، ارتباطات و اطلاعات، هر کس که ذره ای از این مطالبات را داشته باشد، بدون شک متحد جنبش دانشجویی است چرا که جنبش دانشجویی ایران با او اعلام اتحاد کرده است.

16 آذر برای ما درس اتحاد است. شهدای 16 آذر به گروه های مختلف سیاسی تعلق داشتند و شاید در بسیاری موارد اختلاف نظرات عمیق داشته اند. اما وقتی که جلاد هر سه نفر یکی است، وقتی که گلوله ها از یک اسلحه شلیک می شود، وقتی که سهم هر سه نفر از وطن، گور سرد و سرب داغ است، چرا برای شکستن سرنیزه متحد نشوند؟

ما از گذشته بسیار آموخته ایم! دیگر نمی گذاریم ما را جدا جدا شکار کنند! آزادی سندیکا مساله ماست! آزادی زندانی سیاسی مساله ماست! ما نمی توانیم حقوق خود را به دست بیاوریم مگر آنکه در اتحادی عمیق با دیگر عرصه های جامعه باشیم. ما نمی توانیم حقوق خود را به دست بیاوریم مگر آنکه به همبستگی عمیقی میان همه دانشجویان حق طلب برسیم!

فراخوان ما اتحاد عمل و همبستگی است.

اتحاد برای حفاظت از صلح!

اتحاد برای دفاع از آزادی!

اتحاد برای استقرار عدالت اجتماعی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 0:28  توسط   | 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 17:20  توسط   | 

16 آذر سال گذشته...

5 شنبه این هفته 16 آذر است. امسال در حالی به استقبال شانزدهم آذرماه می رویم که دولت مهرورزِ عدالت محورِ قبه به دوش ها گوشمالی مهرورزانه به انجمن های دانشجویی در سراسر کشور داده، درشان را تخته و فعالینشان را تادیب کرده است. آنطور که انتظار می رفت توتالیتاریسم هر دم فزاینده در قدم اول «تشکل» ها را هدف قرار داده و تمام هم و غم خود را بکار برده تا بسترهای مادی برای رشد و پرورش نسل های جدید فعالین دانشجویی، بستر های مادی برای ارتباط فعالین دانشجویی با جامعه ی دانشگاهی و دانشگاه جامعه و از همه مهمتر بسترهای مادی برای فعالیت قانونی صلح طلبان، آزادی خواهان و عدالت خواهان را از بین ببرد. آخرین حلقه از یورش به تشکل های دانشجویی در ماه گذشته رخ داد که مدیران دانشگاه صنعتی شریف اجازه برگزاری انتخابات سراسری را به انجمن دانشگاه ندادند و اعلام کردند که انتخابات انجمن باید در پستوها برگزار شود، دانشجویان نقشی در این انتخابات نداشته باشند و تنها «اعضا» انجمن، شورای مرکزی جدید تشکیلات را انتخاب کنند. «صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد/ بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد».

چه زود گذشت! سالن جابرابن حیان. دانشکده شیمی. میتینگ انجمن پس از دور اول انتخابات ریاست جمهوری. پوسترها و تراکت ها با نقش پوتینی و طنین سرد کلمات: «صدای پای فاشیسم!». سخنرانی دکتر باستانی که همان زمان با آگاهی ای که از ساختار قدرت داشت اعلام کرد: احمدی نژاد به خودی خود کسی نیست، این ها یک «جریان» اند!

دکتر باستانی را از شورای فرهنگی کنار گذاشتند. بقیه مدیران ماندند، اما چه ماندنی!! در دوره دولت مهرورز رییس دانشگاه بودن با استقلال رای داشتن یک جا جمع نمی شود! در دوره دولت مهرورز رییس دانشگاه بودن با وفای به عهد یکجا جمع نمی شود(چه دلخوش بودیم وقتی که دکتر وثوقی امضا داد که تدفین شهدا تنها با نظرخواهی از دانشجویان انجام خواهد شد)! در دوره دولت  مهرورز عضوی از جامعه دانشگاهی بودن با طعم مهرورزی وزارتخانه را نچشیدن یکجا جمع نمی شود! امروز انتخابات سراسری انجمن را ممنوع می کنند تا از نفس بیفتد، فردا غیر قانونی اعلامش می کنند!

ای رفقای رادیکالی که تا دیروز انجمن ها را « راست»، «عامل بازتولید نظم موجود»،  «نهادی که باید به نفع سازمان های رادیکال دانشجویی کنار برود» و غیره می دانستید! آسوده بخوابید که این تشکل های « راست» به نفع سازمان های بنیاد گرای نظامیان کنار زده شدند!

ای زندانبانان ما در سازمان های بنیاد گرای نظامیان، آسوده مخوابید که آن سه قطره خون پاکی که از تن ما چکید تا دنیا دنیاست، خواب را به چشمان «نوع شما» حرام می کند.

 

                                             **********

- آقای میرصادقی همیشه می گوید: «داستان مثل معشوقی است که اگر به آن بی توجهی کنی قهر می کند». این دلبر من هم ماه ها بود که کم محلی می کرد و من هم برایش دنبال هوو می گشتم . اما «دل حافظ به تماشاگه زلفش روزی/ شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند». بالاخره پس از ماه ها داستانی نوشتم. شور عجیبی دارم. "هستی شگفتی ست انسان".

 

- سایت کانون اندیشه را تازه پیدا کرده ام.

* سال هايى كه به سرعت گذشت  - گفتگویی با جمال میرصادقی

* یکسال دیگر از درگذشت دکتر محمد زهری شاعر توده ها گذشت

* حدود یکسال پیش بود که "نادیا انجمن" شاعر خوش ذوق افغان به دست شوهرش کشته شد. دوباره که شعرش را خواندم، دوباره دلم گرفت:

نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟

من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم

- « وقتی دانشجویان دانشگاه تهران روز ١۶ آذر ۱٣٣۲ را به روز تظاهر بر ضد دیکتاتوری تبدیل کردند، همه نیروهای ضد دیکتاتوری و در پیشاپیش آن‌ها اعضای حزب توده ایران و هواداران جبهه ملی متحداً به میدان مبارزه آمدند. نظامیان جلاد هم بین توده‌ای و هوادار جبهه ملی فرقی نگذاشتند. دست‌های آن سه تن که در دست هم فشرده شد و به صورت مشت در برابر جلادان به هم آمیخت، همه و همه مؤید این واقعیت است که در برابر امپریالیسم و ارتجاع- صرف‌نظر از تفاوت در عقاید سیاسی و اجتماعی- می‌توان و باید متحد شد، که فقط تحقق چنین امریست که می‌تواند کلید پیروزی جنبش ضدامپریالیستی و دمکراتیک مردم ایران را به دست دهد. چنین است آن الهام و درس واقعی که می‌توان و باید از واقعه ١۶ آذر ۱٣٣۲ گرفت.

خاطرۀ شهیدان ١۶ آذر را گرامی بداریم و بکوشیم که از شجاعت و آگاهی سیاسی، از پیکارجويی و اتحاد آن‌ها در مبارزه به خاطر پیروزی آرمان مشترک آنان، یعنی آزادی و استقلال ایران الهام بگیریم.

 

(به نقل از «پیکار» نشریه حزب توده ایران برای دانشجویان، دوره دوم ـ سال اول شماره ٣ ـ مهر و آبان ١٣۵٠)»

مطلب کامل را می توانید در اینجا بخوانید:

 

- فردا بر مزار جانباختگان اندیشه و قلم: داد خواهیم این بیداد را

کانون نویسندگان ایران با صدور اطلاعیه هایی ضمن گرامی داشت خاطره محمد مختاری و محمدجعفر پوینده جان باختگان راه آزادی، که هشت سال پیش توسط عوامل وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی به قتل رسیدند، مردم ایران را به حضور در مراسم بزرگداشت که از سوی خانواده های آن ها اعلام شده، فرا خوانده است.

كجاست منزلت آدمي؟

به چشم‌‌هايمان ايمان دارم

و آفتاب را از پس چشم‌بند احساس مي‌كنم

كه در هواخوري از سيم‌خاردار برآمده ا‌ست

و گاه لاله‌ي گوشم را از شكافي خُرد مي‌نوازد.

براي خونت عشق

براي دستانت كار

و چشم‌هايت در سايه روشن آزادي...

 

(محمد مختاري)

به نقل از وبلاگ يادداشت هاي خلوت تنهائي

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 15:35  توسط   |