تبليغاتX
قوقولی قوقو

قوقولی قوقو

زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا!

دیشب گفتم:" یه شعر می خونم، حدس بزن از کیه"

و خواندم:

 

" لباسی را که در نخستین دیدارمان به تن داشتی بپوش

خود را زیبا کن

بر موهایت اطلسی بزن

آن را که در نامه فرستاده بودم

و پیشانی باز و سفید و بوسه خواهت را بلند کن

امروز، نه ملال نه اندوه

امروز، محبوب ناظم حکمت باید که زیبا باشد

                                             چونان پرچم انقلاب."

 

 

خندیدیم. لبخند به لبمان نشست میان اشکها.

" هنگام که گریه می دهد ساز"

و ما میان اشکها تدارک بوسه آخرین را می بینیم و زمان می گذرد.

زمان می گذرد.  

 

 

جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پا نوشت: آنطور که عاطفه نوشته بود، وقت بازجویی در اوین صدای مهندس موسوی را می شنیده. می شنیده که اجازه چشمبند زدن را به بازجویان نمی داده(او نماینده مجلس بود و خوب می دانست که چشمبند زدن غیر قانونی است. او برملا کننده بازداشتگاه های غیر قانونی بود و خوب می دانست که باید در برابر دژخیم ایستاد. او در دوره نمایندگی اش امید زندانیان سیاسی بود) می شنیده که مهندس در جواب بازجویان (که به پدر او توهین می کرده اند) می گفته: پدر من یک روحانی پیر است، شما به چه حقی به او توهین می کنید... حالا که بیش از دو ماه از بازداشت غیر قانونی مهندس می گذرد، پدر پیر او درگذشت و مهندس را تحت الحفظ برای شرکت در مراسم پدرش بردند.

مهندس موسوی جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد...

عکس از آقا سعید حبیبی سرقت شده.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 18:6  توسط   | 

در همین ارتباط بخوانید:

این حدیث مهر و کین مرد و نامرد است... از شروین قلی زاده

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست... از آرمان امیری

و  نوشته زیبا و خواندنی آرش صادقی را که در وبلاگ ارنستو منتشر شده هم حتما  بخوانید... بله! حافظه ها یاری می کنند!

 

شاید اشتباه من بود که بحث علمی و نظری را خطاب گونه و پرسشی باز کردم و اشتباه بعدی من هم شاید این بود که مخاطب ام و پرسش شونده را مناسب برنگزیدم. به هر رو پاسخی که آقای کیوان امیری الیاسی دادند، از نظر من نه درخور بحث نظری بود و نه در خور نوشته من. لاجرم پاسخ من نیز چون نوشته ایشان و خلاف آنچه که از اول می خواسته ام خواهد بود. ظاهرا باید بحث گشوده شده پیرامون "دیکتاتوری پرولتاریا" را علی الحساب مختومه حساب کنیم. لازم می دانم از فواد شمس تشکر کنم که تلاش درخور ستایشی برای علمی ماندن فضا از خود نشان داد و بخصوص از دوست عزیزی که با نام "مهری" کامنت گذاشته بودند و بی اغراق، مطالبی بسیار خواندنی را برایمان نوشتند، پوزش بطلبم. ارزش نوشته ایشان خیلی بیشتر از بگومگو هایی است که اینجا جریان دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 0:5  توسط   | 

در  آوریل 2006 بود که "نیویورکر" خبر از احتمال استفاده از بمبهای بونکر بوستر علیه ایران داد و استفاده از این تسلیحات را به این دلیل دانست که "برخی از سايت های آن ها]ایرانیان[ آن چنان زير زمين قرار دارند که انهدام آن ها تنها با استفاده از سلاح های هسته ای تاکتيکی امکان پذير است."
تولید نسل جدید سلاحهای هسته ای بمبهای بونکر بوستر، موسوم به سنگر کوب های هسته ای(nuclear bunker-busters) ، در سال 2003 به دستور جورج بوش آغاز شد و ظاهرا اکنون آماده است تا به بازار بیاید.
در همان زمان جامعه جهانی نگرانی خود را نشان داد و بعضی از مقامات سابق وزارت دفاع آمریکا با شناختی که از این بمبها داشتندهشدار دادند که این بمبها نه تنها ایران، بلکه شرایط زیست در سراسر زمین را به خطر می اندازد.
پس از چندی، در فروردین ماه جک استراو که هنوز وزیر خارجه بریتانیا بود در جواب به خبری که "نیویورکر" منتشر کرده بود احتمال حمله نظامی به ایران را رد کرد و حمله به ایران را "غیر قابل تصور" خواند. حرفی که هرگز بلر بر زبان نیاورد.هنگامی که استراو "وزیر خارجه سابق بریتانیا" شد و بلر نخست وزیر بریتانیا ماند، فرضیه "غیر قابل تصور" بودن حمله به ایران نیز کمرنگ و کمرنگ تر شد.
روز گذشته رادیو فردا خبر داد که جورجتصویری از انفجار بونکر بوستر بوش و معاونانش تحت فشاروزارت دفاع آمریکا ناگزیر شدند از "طرح حمله اتمی به ایران" صرفنظر کنند و " در عوض نیروی هوایی آمریکا پیشنهاد کرده است نطنز را هدف حملات سریع و متعدد بمب های عظیم سنگر کوب قرار دهد".
اگرچه در این خبر حرفی از بونکر بوستر های هسته ای زده نشده، اما بعید به نظر می رسد که منظور از این پیشنهاد چرب و نرم همان سنگر کوب هایی باشد که آمریکا درجنگ با عراق استفاده می کرد و یا سنگرکوب های لیزری که اسراییل این روزها مثل نقل و نبات بر سر لبنان می ریزد.
ظاهرا رادیو فردا و مقامات آمریکایی قصد دارند به مرگ بگیرند که تب راضی شود. سنگر کوب هسته ای به جای هیروشیما!

شکل زیر لحظه ای از عملکرد بونکر بوسترهای هسته ای را نشان می دهد: این که چگونه این بمب ها حجم عظیمی از خاک و صخره را به صورت ذرات کوچک به هوا بلند می کنند و این ذرات کوچک با ذرات رادیواکتیو (و مواد بیولوژیکی احتمالی)مخلوط می شوند و با باد در سطح زمین گسترش می یابند.

انیمیشن زیر  هم  نشان می دهد که این بمبها با هدفی نظیر نیروگاه نطنز چه می کنند!
پ.ن. سایت "نوید نو" چند ماه پیش مقاله بسیار جالبی پیرامون این مساله منتشر کرد که متاسفانه هرچه سعی می کنم پیدا نمی شود!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 22:20  توسط   | 

روزی که رگبار آزمون بغرد
آنکس که چنین بنجلی بر دوش می کشد
چیست؟ جز مترسکی در چمن سوخته
بی ارج چون ژنده چرکین
بی بها چون سفال شکسته
(از شعر «درود بر بردباری پیگیران»، رفیق احسان طبری)

اگرچه درددل های صادقانه «مبارز کوچک» در نوشته ی "سرخ" بیشتر از آنکه من را به نوشتن جوابی برانگیزد، به تفکر پیرامون علل این سرخوردگی ها واداشته بود، اما متاسفانه این درددل های صادقانه فرصتی را فراهم کرد تا برخی دوستان نظریات غیر موجه خود را موجه جلوه بدهند.
از این رو بر آن شدم که پاسخی بنویسم. نه در دفاع از «فیدل» که او خود گفت:«تاریخ مرا تبرئه خواهد کرد» و من نیز به این برائت و به این انصاف تاریخ باور دارم، بلکه می خواهم همان کاری را بکنم که همه سوسیالیستهای واقعی موظف اند: دفاع از تئوری انقلابی در برابر سردگمی تئوریک نیروهای صادق انقلابی و اغتشاش گری تئوریک ضد انقلاب.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 19:28  توسط   | 

نوازنده ی باد

می خواهم از زیبایی، مهربانی و آرامش تو بگویم، وقتی که جهان زشت و نا مهربان و پر هیاهوست.

می خواهم از تن گرم تو بگویم، وقتی که « سردم است، سردم است و انگار که هرگز گرم نخواهم شد».

می خواهم از لبخند تو بگویم هنگامی که چهره ها عبوس، هنگامی که چشم ها خیس.

می خواهم از رویش یک جوانه بگویم، از گیاه بگویم هنگامی که تن رنجور فرمانده به زندگی چنگ می زند.

می خواهم از بستر شادمانی بگویم هنگامی که شهیدِ اعتصاب با لب تشنه و صورت تکیده، چهره به چهره ی خاک، همدم موریانه هاست.

می خواهم از قلب تپنده ی رفیق بگویم، از محبت اش، از آهن گداخته، از مارش کوبنده ی« ورشو» بگویم، هنگامی که زمانه مرا تشنه ی گفتن کرده است.

می خواهم از قلب تپنده رفیق بشنوم، هنگامی که قلب من می تپد، هنگامی که به شنیدن هر کلمه اش مرا نیاز است.

می خواهم برای تو شعر سپید بگویم، هنگامی که نا توانم.

می خواهم برای تو شعر سپید بگویم، هنگامی که زمین سخت سیاه است.

پ.ن. یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور/ کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

منصور اسانلو

و دیگر عکسها از منصور اسنلو در میان عزیزانش...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 0:0  توسط   |